- انتخاب هوشمند سفر و تفریح
- صبح جمعه با گوشه؛ هیچ آینهٔ درخشانی در کار نیست
- صبح جمعه با گوشه؛ آهنگهای شاد برای اهلش
- صبح جمعه با گوشه؛ جَز، مناسب برای جنایت در آشپزخانه
- صبح جمعه با گوشه؛ وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال من
- صبح جمعه با گوشه؛ من ندانم با که گویم شرح درد
- صبح جمعه با گوشه؛ چون از تاریکی به روشنایی آمدم، به تاریکی باز نروم
- صبح جمعه با گوشه؛ در اُمیدم کسی با تو شریک نیست
- صبح جمعه با گوشه؛ هنوز حسرت پیراهن تو در تن من است
- صبح جمعه با گوشهٔ گذشته؛ پذیرایی خُشک و خالی

مردن به عاشقشدن میماند. آدم ناپدید میشود و دیگر خبری از خود نمیدهدوقتی شک میکنم، قلبم از یک تمشک، حساستر است. وقتی به تو اعتماد میکنم، قلبم از الماس هم سختتر است.
آهنگهای جمعهٔ دویستوپنجاهوپنجم:
تیتر و متن از «مسیح در شقایق»/کریستیان بوبن/نگار صدقینقاشی Marc Chagall-Lovers in Pink-1916
شریک شوید: وب دونی...
پنج سال پیش در همچین روزهایی، گوشه را ساختیم، که هنوز نفسی میکشد.این خطخطیها را از زندگی خانوادهای که آنها در خانهشان، اتاقی به نام «سانروم یا نقش و نور» ساخته بودند بخوانید و آهنگهای جمعهٔ دویست و پنجاهم را بشنوید؛ تا هفتههای بعد که شاید مجالی برای ادامهدادن این خطخطیهای پراکنده، و آشنایی ِ بیشتر با این خانوادهٔ کوچک، اتاق نقش و نور، و آخر و عاقبتشان، پیدا شود.
۱- اگر زنده بمانی خواهی دید که گریهکنندگان، خندان میشوند و اهل خنده میگریند
پدر و مادرم – مثل همهٔ زن و مردهای عالم- روی اعصاب ِ هم، من و کیمیا، خواهرم پیادهرویهای طولانی میکردند. پدرم مهندس ساختمان تحصیلکردهٔ آمریکای به قول خودش «جهانخوار» بود و مادرم دوبلور خوشصدای اخراجی و «پاکسازی» شده از تلویزیون.زندگی ما دوتا در واقع محل تلاقی دو جبهه هوای گرم و سرد بود: تراوشات یک ذهن شُسته رُفتهٔ فاقد هرگونه باور به مبدا، مسیر و مقصد معنوی، که همچنان با واحد اینچ و فیت و مایل، گز میکرد و جبههٔ مقابل که معتقد بود همهچیز در خداست، -به طور مشخص، الله- از اوست و به اوست. هربار هم تاکید میکرد باید در آوردن نام سهحرفی ِ او بسیار خسیس باشیم و به جایش از ترکیب «منبع فیض» استفاده کنیم. پدرم میگفت اگر «لیلا» جای آن کلمهٔ سه حرفیاش را با کلمهٔ سه حرفی ِ «عدم»، یا نیستی عوض کند، اختلاف چندانی با او نخواهد داشت و اعص وب دونی...
چشم، در کل سطحی است گوش، عمیق و شهودی. سوت قطار تصویر کاملی از ایستگاه راهآهن را در ذهن مجسم میکند. آن چیزی را قابل مشاهده کن که بدون کار تو، احتمالا هرگز به چشم نمیآمد.اگر چشم کاملا پیروز شود، هیچچیز به گوش نمیبخشد. آدم نمیتواند در عین حال هم چشم باشد و هم کاملا گوش.*
صبح جمعه با گوشه شماره ۲۵۱ را در ساندکلاود گوشه بشنوید:
تیتر: ژان باتیست کورو
عکس: برسون در کارگردانی ِ فیلم «ناگهان بالتازار»۱۹۶۶
*بخشی از کتاب یادداشتهایی دربارهٔ سینماتوگرافی، روبر برسون، ترجمه؛ علیاکبر علیزاد/ماکان/۱۳۸۹
شریک شوید: وب دونی...
سنجیده نیست که بخواهم مردمان را تکان دهم، زیرا دیریست که از هوش رفتهاند و همین که دیگر از درد خود آگاه نیستند، نشان میدهد که بیماریشان کشنده است. پس بیایید ببینیم آیا میتوان پی بُرد چگونه این میل کهنه به بندگی چنین ژرف ریشه دوانده که اکنون دیگر عشق به آزادی چندان هم طبیعی نمینماید؟ *
صبح جمعه با گوشه ۲۵۴ را در ساندکلاود گوشه بشنوید:
*متن از کتاب «گفتار در بندگی خودخواسته»نویسنده: اتیین دولا بوئسیمترجم: لاله قدکپور
عکس: مرد در مهتاب، تیم گاردنر
شریک شوید: وب دونی...
تو آنی که به چشمت نمیآید. چیزی که میبینی سایه توست. آنها که فانوسشان را پشت سرشان میبرند، سایههاشان پیش پایشان میافتد.ما برگهایی که خشخش میکنیم صدایی داریم که به توفانها جواب میدهد.*
صبح جمعه با گوشه شماره ۲۵۲ را در ساندکلاود گوشه بشنوید:
* از کتاب مرغان آواره، رابیندرانات تاگور، ترجمه: م. پاشایی
نقاشی: پرتره یک زن، تاگور
شریک شوید: وب دونی...
با صدایت از خواب پریدم. کجا بودی؟ صدایت از کجا میآمد؟ بلند شدم، چرخیدم، صدایت ضعیف و قوی میشد. کمی به چپ، کمی به راست، یک جهت بود که صدایت از همه جهتها قویتر بود. گرفتم آمدم. پیاده، سوار، خواب، بیدار. دم غروب، سر صبح. تیر، بهمن. چه بیاختیار میآمدم. چه ناگهان رسیدم. کجایی؟ صدایت نزدیکتر شده. اینجا که مار ندارد، اینجا که آتش ندارد. کدام جهنم است اینجا؟ بوی گند از تن من است یا جان تو؟ لای زبالهها چه میکنی پری؟ صدایت دوباره دور شد. نزدیک شد. همین جاهایی… لای این بطریهای بیدر و بینشان، زیر این کیسه سوراخ ماتمزده. هنوز «یک ساعت» نشده؟ از توی این تلفن سرشکسته سفید کی بیرون میآیی پری؟
آهنگهای جمعهدویستوپنجاهوسوم را به انتخاب «خسرو خُلدآشیان» در ساوندکلاد گوشه بشنوید:
نقاشی از اینجا
شریک شوید: وب دونی...